![]() |
![]() |
|
| ای کاش عاشق نمی شدم |
|
دانشگاه گفتم كه نامزد كردم تا شر مزاحم ها از سرم كم بشه ولي هيچ كس از دلم خبر نداشت كه از پسر من متنفر هستم خلاصه مدتي گذشت و خودم هم باور كرده بودم كه نامزد دارم تا يه روز با بچه ها رفته بوديم كافي شاپ كه از قضا عادل از اونجا رد شد خيلي عصبي شدم بلند شدم بيام كه دوستم نگذاشت همون موقع موبايلم زنگ خورد شماره رو نشناختم گوشي رو جواب دادم يه پسر بود گفتم شما گفت همين الان از كنارت رد شدم واي خداي من عادل بود يه نگاه كردم يه لبخند زد نمي دونم چه احساسي داشتم بد بود يا خوب .......... گفتم من نامزد دارم چرا تماس گرفتي گفت من دور فهميدم كه منو دوست داري تو دور متوجه نشو به من گفت مي تونم باهات در ارتباط باشم نمي دونستم چي بايد بگم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:9 توسط سارا |
|
|
سلام بچه ها من بعد از مدت ها اومدم با خبرهاي توپ توپ ولي اول از شما معذرت مي خوام كه نتونستم از حال و روز خودم به شما اطلاع بدم معذرت معذرت ..........................
نمي دونم از كجا بگم ولي مي دونم تا اينجا گفتم كه با اون تمام كردم و خيلي سختي كشيدم و طوري شد كه از هر پسري مي ترسيدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:9 توسط سارا |
|
|
سلام خوبید چند وقتی بود که دل و دماغ نداشتم بیام خیلی اتفاق ها افتاده که الان اصلا نمی تونم بگم اخه میدونید که اخر ترم شده و امتحانات شروع شده فقط بگم دوستان دعا کنید برام التماس دعا از شما عزیزان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:34 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:49 توسط سارا |
|
|
سلام دوستان ببخشید که چند روزی نبودم من اومدم دانشگاه و کمتر می تو نم بیام چند دفعه است که عادل می بینم ولی حالم بهم می خوره اخرین بار که دیدمش عینکشو در اورد و زد به چشماش تا من اون چشماشو نبینم کار همیشگی اون بود می دونست که من عاشق چشاشم می گفت هر وقت اذیتم کنی این عینکو می زنم اون روز که دیدمش هم بدم میومد ازش هم یه حسی دیگه ............
بی خیال خیلی خوشحالم که منو فراموش نکردید خیلی دوستون دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:52 توسط سارا |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .پس از یک جستجوی نقره های در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت!و من بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایت را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی . وبعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و بعد رفتنت آسمان چشمهایش خیس باران بود وبعد رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید که تو نام مرا یاد خواهی برد ومن با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد این همه طوفان و وهم و پرسش تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : «تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم. » ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت تو تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است ومن در اوج پائیزی ترین ویرانه یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم گلم ........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 9:32 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:57 توسط سارا |
|
|
همش ياد اون صحنه كه دستشون تو دست هم بود مي يوفتادم حالم بد مي شد دكتر گفته بود بايد بستري بشه ولي من مي خواستم برم با عادل صحبت كنم تا اروم بشم اونا مي خواستن با امپول ارومم كنند ولي من با صداي عادل اروم مي شدم صداي عادل صداي عادل .........
رفتم خونه دختر عمه ام گفت انگار پشت تلفن حالت به هم مي خوره عادل زنگ زده خونه عمه ام و ما برديمت بيمارستان صبح عادل زنگ زد گفتم عادل نمي تونم سخت تحمل كنم دارم ديونه مي شم گفت تحمل كن مي دونم سخت اگه منو دوست داري تحمل كن چقدر تحمل مرتب قرص اعصاب شخه مگر چه گناهي كرده بودم كه بايد اينطور بشه عادل چند روزي مرتب تماس مي گرفت من نمي تونستم زنگ بزنم چون گوشي دست گيلدا بود عجب دختري بود نمي دونم اون كه زيبا نبود كه عادل اينطوري مي كرد همه مي گفتند تو خيلي زيبا تر از اوني و عادل فقط براي سوء استفاده اونو مي خواد ولي من قبول نكردم مي گفتم نه اين دروغ دوستم مي گفت دختري كه فقط كارش اينه به همين خاطر اخراج شده مي گفتند تو نتونستي نياز عادل .......... ولي اين مي تونه عادل به همين خاطر اونو مي خواد شهريار هم همينو مي گفت ميگفت نمي دونم عادل عاشقت بود چرا اينكارو مي كنه تو كه از اون دختر خيلي بهتري چند روز بعد گيلدا زنگ زد و گفت مي خوام ببينمت گفتم بيا خوابگاه اومد گفت كه من تو عشق شكست خوردم من فلانم من اينم من اونم چند وقت پيش من موند بچه ها راضي نبودند مي گفتند اين داره تو رو اذيت مي كنه جلوي من با عادل حرف مي زد مي خنديد منم گريه مي كردم به عادلم هيچ نمي گفت كه سارا داره گريه مي كنه بجه ها هم صداشون رفته بود بالا كه ما از اين دختر خوشمون نمياد چي كار مي تونستم بكنم مهمان بود دلم براي گيلدا مي سوخت اونم داشت فنا مي شد به خودم گفتم عادل داره از هر دو ما استفاده مي كنه پس من مي كشم كنار تو اين موقع بود كه يكي از دوستام رفت به گيلدا گفت كه سارا با عادل رابطه دارن گيلدا رفت به عادل گفت اينجا بود كه عادل زنگ زد و گفت من دلو به حالت سوخت كه صحبت با هات كردم تو گيلدا رو گرفتي حالا هم بايد بديش واي چي مي شنيدم عادل بود كه اينو گفت و گفت من اونو مي گيرم ديگه همه چي بين ما تمام شده زنگ زدم به گيلدا گفتم گيلدا خواهش مي كنم بر گرد من اشتباه كردم خيالت راهت مي دونستم اون اگه زنك هم نزنم سراغ عادل مي رفت فقط اين كارو كردم كه نگن من حسود بودم مدتي گذشت حالم بد بود تو بخش اعصاب و روان بستري بودم ديگه مامان و بابام هم خبر دار شدن و اودند هيچي يادم نمياد از دوراني كه حالم بد بود فقط يادم مياد كه چند ديونه اطرافم چرخ مي زدند بابام وقتي چنين جوي رو ديد فوري گفت بايد مرخص بشه اينطور حالش بدتر ميشه ديگه توان حرف زدن نداشتم واي بهتر شده بودم كه دوباره گيلدا اومد دنبالم از من چي مي خواست من كه حالا هر وقت با عادل مي خواست بره خريد منم با خوذشون مي بردند بازم حالم بد مي شد كه دوستام به گيلدا كفتند ديگه حق نداري به اين بگي بياد اين دختر ديونه كردين واقعا ديونه شده بودم اره ديگه اين زندگي من بود اين پايان عشق من بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:52 توسط سارا |
|
|
اون شب خيلي حالم بد بود بچه ها نمي دونستن كه دوباره با عادلم جز معصوم مي دونستم امشب عادل تماس مي گيره رفتم خونه عمه ام تا اونجا راحت صحبت كنم و بتونم راحت تر گريه كنم بيچاره دوستام هم خسته شده بودند از بس كه جلوشون گريه مي كردم عادل زنگ زد رفتم تو يه اتاق و پشت تلفن گريه كردم هيج ديگه نفهميدم وقتي چشم باز كردم ديدم
تو بيمارستان هستم و عمه ام بالا سرم خيلي حالم بد بود مرتب تصوير |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:55 توسط سارا |
|
|
عادل پس من چي مگه من عاشق نبودم چرا با من اينكارو كردي گفت دركت مي كنم ولي بايد تحمل كني اگه منو مي خواي خداي من بايد چي كار مي كردم گفتم عادل من نمي تونم خيلي سخت ببينم با يكي ديگه هستي گفت اون ناراحتي اعصاب داره بايد تحمل كني گفتم عادل منم دارم قرص اعصاب مي خورم مگه من چند سالم دكتر گفت زيادش برات خوب نيست ارومم كرد گفتم چرا ديروز اين حرفا رو زدي گفت گيلدا پيشم بود گفتم حدس زدم گفتم عادل مي گن اين دختر خوبي نيست گفت اره ولي من مي خوام كمكش كنم تو هم بايد به من كمك كني قبول كردم اخه راهي جزئ قبول كردن نبود دوستش داشتم عاشق بودم گفتم حالا چطور و كي اشنا شديد گفت گيلدا مزاحمي زنگ زد همون مدت زماني كه ازت ناراحت بودم
منم با هاش صحبت و........ پس از طريق مزاحم تلفني اشنا شده بودند خلاصه عادل با من بود و با گيلدا . گيلدا از دانشگاه اخراج شده بود فقط بعضي از روزها به اين شهر ميومد تا پدرش شك نكنه زماني كه گيلدا شهرشون بود عادل با من بود هيچ وقت يادم نميره با عادل رفتيم نت كه گيلدا از مخابرات نزديك نت تماس گرفت به عادل هر دو خيلي ترسيديم گفتم من مي رم تو بعد بيا بيرون همون موقع رفتم مخابرات گيلدا رو ديدم تازه فهميدم كيه اون دوست معصوم بود اون منو شناخت همون موقع عادل اومد دست عادل اومد بگيره كه عادل دستش كنار زد چند متر اون طرف تر ديدم دستشسون تو دست يكديگر واي چي مي ديدم خيلي سخت بود شروع كردم تو خيابون گريه كردن هنوز ادامه داره مي دونم دوستان حوصله اشون سر رفت و مي خوان پايانشو زود بفهمن ولي بخدا وقتي يادم مياد دلم به نوشتن نميره اميدوارم حالم درك كنيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 20:49 توسط سارا |
|
|
اوني كه زنگ زد شماره عادل بود نه خود عادل يه پسر بود كه منو فحش مي داد واي ديگه نتونستم تحمل كنم زنگ زدم به شهريار و ماجرا رو گفتم چند دقيقه بعد شهريار زنگ زد و گفت تا شماره منو مي بينن بر نمي دارن زنگ زدم به همون شماره اي كه عادل زنگ زده بود شماره يه خونه بود اول يه دختر گوشي بر داشت فكر كردم اشتباه گرفتم بعدش دوباره گرفتم همون بود گفتم با عادل كار دارم عادل اومد گفتم اين كي بود گفت نمي دونم مو بايل دست من نيست گفتم عادل فحشم داد گفت مي خواستي قطع كني واي خداي من تازه شناختمش كه چه بشريه مامانم راست مي گفت نبايد گول پسرارو مي خوردم حالم دوباره بد شد كارم همش گريه بود بردنم بيمارستان ولي ..........
صبح ساعت ۱۰ بود عادل اس ام اس فرستاد نوشته بود كه حالت بهتر منم گفتم اره خيلي ممنون كه كمكم كردي و عشقم تبديل به نفرت شد در جواب گفت مي خوام بات صحبت كنم و زنگ زد گفتم عادل تو منو با اون دختر كه مي گن يه ترم هم اخراج شده از دانشگاه دوست شدي چرا مگه من چي كارت كردم گفت منو ببخش بايد كمكش كنم اون شكست خورده عشق گفتم پس م |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 19:10 توسط سارا |
|
|
قرار شد عادل زنگ بزنه و زنگ زد تو راه دانشگاه بودم گفتم قطع كن الان تو تاكسي هستم وقتي رسيدم داتشگاه خودم بات تماس مي گيرم گفت نه خودم مي گيرم چند دقيقه بعد زنگ زد گفت تو چي مي خواي گفتم تورو مگه قول نداديم كه تا اخر با هم باشيم چي شد گفت مگه من به تو قول ازدواج دادم گفتم اره همون اول چنين خواسته داشتي ولي من گفتم نه هنوز رو همديگه شناختي نداريم چي شد گفت حالا كه چي من گيلدا رو دوست دارم تو هم داشتم ولي نه به اندازه ي اون اون عشق منه خداي من اين عادل من نبود اون اونقدر مهربون بود كه به يه مورچه ام .... تو دانشگاه همي نطور گريه مي كردم و با اون حرف مي زدم همه داشتن نگام مي كردند ولي دست خودم نبود از حرفاش متنفر شده بودم گفتم عادل من به خاطر تو از زندگي و خوشبختيم گذشتم عادل خودت بهتر ميدوني خيلي از تو بهتر حتي دوستاي خودت اومدن سراغم ولي من همشونو رد كردم و به خودت گفتم يادت مي اد گفت اره تو براي من گذشتي ولي من نمي تونم واي سرم گيج ميررفت مطمئن بودم اون دختر گيلدا باهاش كه داره اينطوري حرف مي زنه عادل خوب مي شناختم به معصوم گفتم حتما گيلدا پيششه و رفتم سر كلاس با همون چشم گريون يكي از بچه هاي كلاس منو مي خواست اونم براي ازدواج ولي وقتي ماجراي دوستي من با عادل پيش اومد ديگه سعي كرد فراموش كنه البته ناگفته نماند يه روز عادل گفت همون همشاگرديت دنبال من مي گرده مي خوات با من صحبت كنه نمي دونم صحبت كردن يا نه ولي اينو خوب ميدونم كه ديگه سعي مي كرد ديگه نگامم نكنه خلاصه رفتم سر كلاس همشاگرديمو ديدم خجالت كشيدم هنو ز استاد نيو مده بود كه مو بايلم زنگ خورد شماره عادل بودفوري پريدم از كلاس بيرون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 17:5 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22:33 توسط سارا |
|
ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور! مبادا بازیچه شود...! می شکند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 22:23 توسط سارا |
|
|
منم فكر كردم و گفتم نه اونم ديگه تماس نگرفت فكر كردم مثل دفع قبل خودش پشيمون ميشه ولي ....
چند روز بعد تو خوابگاه يكي از بچه ها گفت عادل نامزد كرده فكر كردم شوخي مي كنه اس ام اس فرستادم و به شوخي گفتم تبريك ميگم واي اون لحظه بد ترين روزم بود ديدم عادل زنگ زد شماره عادل بود ولي خودش نبود گيلدا بود به عبارتي نامزدش دوستم گفت مامان عادل داره مياد تا خواستگاري كنن واي كارم گريه بود زنگ زد به شهريار برادر عادل و گفتم عادل نامزد كرده گفت اگر من برادرشم مي گم نه گفتم راست كه مامانت و خواهرت اومدن گفت اره واي ديگه هيچي نفهميدم اخه چطور ممكنه در عرض چند روز بخواد نامزد كنه كارم گريه بود مرتب غش مي كردم و مي بردنم بيمازستان حالم بهم مي خورد اخه چرا عادل اين كارو كرد خداي من چرا اينطور شد شهريار منو اروم مي كرد و مي گفت مامانم از دختر خوشش نيومده منو خوشحال مي كرد بيچاره شهريار هر وقت زنگ مي زد من فقط گريه مي كردم اونم منو اروم مي كرد بهش گفتم به عادل بگو مي خوام باش صحبت كنم اونم يه روز زنگ زد و گفت عادل گفته امروز زنگ ميزنه سر كلاس بودم حسم گفت عادل الان زنگ ميزنه تلفن رو پيغام گير گذاشتم اره زنگ زد ولي پيغامي نگذاشته بود دوباره شهريار گفت عادل زنگ مي زنه منتظر تلفنش باش بله تو راه دانشگاه بودم كه زنگ زد اين داستان ادامه داره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:50 توسط سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:59 توسط سارا |
|
|
ادامه داستان تا اينجا بود كه به عادل گفتم خيلي عصباني شد فكر كرد من هم با اين ازدواج موافقم شبش تا صبح گريه كردم مامانم تعجب كرده بود گفت دختر تو هنوز نرفته داري گريه مي كني خدا چقدر سخت بود يكي رو دوست داشته باشي و نتوني بگي دلم مي خواست جيغ بكشم بگم نمي خوام ولي دهنم قفل شده بود جرات نداشتم شهريار برادر عادل تماس گرفت و گفت سارا چرا عادل ناراحت خجالت مي كشيدم بگم چرا ولي دوست داشتم لب باز كنم و درد دل كنم شروع كردم به درد دل گفتم گريه كردم اون گفت اگر عادل دوست داري و مي دوني با اين مرد نمي توني زندگي كني حرف بزن از حقت دفاع كن اون منو به عبارتي شير كرد شب كه پدر اومد گفتم من اين پسر دوست ندارم شما يه دختر دارين پس سعي كنيد خوشبختش كنيد شما دارين دخترتون بد بخت مي كنيد گريه مي كردم و حرف ميزدم مامانم گفت ما خوشبختيتو مي خوايم حالا اگر دوست نداري ..........
واي فرداش به عادل گفتم ولي اون گفت برو دنبال زندگيت اون همه چيزو از چشم من مي ديد خلا صه به شهريار گفتم كه عادل داره اشتباه مي كنه باش صحبت كن ۲ روز گذشت عادلم زنگ زد گفتم فقط به خاطر اون جواب رد دادم اونم قبول كرد دوباره روال سابق پيش گرفتيم هر روز بيرون هر روز قرار واي دوباره من نزديك عادل شدم خدايا شكرت مدتي گذشت عادل اخلاقش عوض شده بود تماس مي گرفت ولي مثل هميشه نبود مي گفت سرم درد مي كنه گفتم بيا بريم دكتر قبول نكرد مي ترسيدم يه روز به بهانه ي اينكه چرا تو دانشگاه منتظرش نموندم از من ناراحت شد و ديگه نه تماس مي گرفت نه پاسخ تماسامو ميداد بخدا دوستم مريض بود بايد مي بردمش دكتر ولي اون قبول نمي كرد اره منو ول كرد ۱ هفته بعد اس ام اس زد و گفت من تحمل ندارم میای یا نه اصلا فکرشو نمی کردم این هنوز ادامه داره منتظر باشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:55 توسط سارا |
|
|
تابلو شده بودم همه ديگه منو به هم نشون مي دادن و مي گفتن اين دوست عادل راه كه مي رفتم اسم عادل مي اوردن با اين وجود افتخار مي كردم كه عادل مال منه
يه روز عادل از من در خواستي كرد كه اصلا از اون انتظار نداشتم به همين خاطر با عادل قهر كردم ولي داشتم ديونه مي شدم نمي تونستم زنگ بزنم چون مي ترسيدم دوباره اون در خواستو كنه در واقع مي خواستم تنبيه بشه و بفهمه كه من ناراحت شدم ۱ ماه گذشت عادلم زنگ زد و معذرت خواست و گفت ديگه تكرار نمي كنه تابستون بود و من از عادل جدا شده بودم اون شمال و من اهواز چقدر سخت بود من با خانواده رفتيم شمال براي تفريح عادل قرار بود بياد و منو ببينه ولي ازش خواستم نياد چون راه اون دور بود ترسيدم تو اين جاده هاي پر خطر اتفاقي براش بيوفته مادرش دعوتم كرد برم خونشون ولي نميشد مهر ماه شد و دانشگاه باز شد همون موقع خواستگار برام اومده بود و خانواده اونو قبول داشتن و مي گفتند بگو اره حالا من قبول نمي كردم و بهانه اي هم نداشتم از هر لحاظ خوب بود ولي چطور بايد بهونه ميوردم كه ردش كنم چطور بايد مي گفتم كه من منتظر عادلم خلاصه خانواده منو مجبور كردن كه قبول كنم من به عادل گفتم هر چند كه برام مشكل بود و دلم نمي يومد بخدا سخت بود دوستش داشتم ولي گفتم واي چقدر سخت بود داشتم ديونه مي شدم ديگه حالم داره بد ميشه ادامه داستان بعد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 11:35 توسط سارا |
|
|
امروز مي خوام ادامه داستان بگم من شماره گرفتم ولي خودم جرات نكردم تماس بگيرم به معصوم دادم صحبت كنه خودش گوشي رو برداشت متوجه شد كه من پشت خط نيستم به معصوم گفت گوشي رو بده به دوستت خلاصه من باش صحبت كردم اسمش عادل بود بچه شمال ديگه نه درس مي دونستم چيه نه دانشگاه ... ذانشگاه برام شده بود جاي قرار اگر يه روز همديگر نمي ديديم ديونه ميشديم البته من اينطور بودم اونم اينطور نشون مي داد تمام خانوادشون از ارتباط ما خبر داشتند تازه فهميده بودم كه عشق هست زندگي هست ...... عادل برام شعر مي خوند من گوش ميدادم عادل برام قصه مي خوند من مي خوابيدم چه شبهايي كه با صداي عادل مي خوابيدم يه روز يكي از همكلاس هاي عادل از من خواستگاري كرد من به عادل گفتم عادل هم رفت با پسر صحبت كردن و گفته بود كه من اين دختر مي خوام و پات بكش كنار از اين ماجرا مدتي گذشت اون ديگه نه اسم منو اورد نه به من نگاه كرد احساس خوشبختي ميكردم و به خودم مي گفتم ديدي عشق دروغ نيست من به عشقم رسيدم عادل منو دوست داره احساس افتخار مي كردم فكر مي كردم پيروز شدم ديگه تمام دوستاش فهميده بودند كه ما همديگر دوست داريم به عبارطي تابلو شده بوديم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:2 توسط سارا |
|
|
م خوام از خودم و از عشقم بگم
هميشه فكر مي كردم عشق فقط تو فيلم وتو داستانهاست هيچ وقت باورم نمي شد كه روزي عاشق بشم ولي ......... اي كاش عاشق نشده بودم قبل از اينكه برم دانشگاه مامانم تو گوشم مي خوند كه گول اين پسرا رو نخور همشون قصط سو استفاده از دختر دارن ولي كو گوش شنوا بله ما رفتيم دانشگاه و عاشق شديم . يك ماه از دانشگاه گذشته بود كلاس درس اخلاق داشتم متوجه شده بودم كه هميشه يه پسري پشت سرم ميشينه به دوستم گفتم معصوم هفته ديگه بيا يه پسري هميشه پشت سرم ميشينه نمي دونم از رو قصدي اين كارو مي كنه يا بر حسب تصادف ولي فكر ميكنم نيتي داره هفته بعد شد معصوم همرام اومد اون روز خودكارم افتاد اون ورش داشت و داد دستم واي خداي من تا به حال تو چشاش توجه نكرده بودم همون يك نگاه عاشقش شدم شب ديدم كه يه شماره تو كيفم فكر كردم مال اونه فوري زنگ زدم واي شماره دوسته اون بود ديونه شدم هفته بعد ديگه نيومد پشت سرم انگار فهميده بود كه من تماس گرفتم خيلي ناراحت بودم هفته بعد دوباره اومد پشت سرم خلاصه اون به دنبال من و من به دنبال اون چشا اره من عاشق شده بودم چه عاشقي همش تو دانشگاه به اميد ديدن او يه روز معصوم گفت سارا امروز با من كلاس رياضي داره بيا با من من هم از خدا خواسته قبول كردم تا منو دم در كلاس ديد اومد بيرون و گفت ناراحت كه نيستيد من اينجا هستم من گفتم نه شما چي ناراحت نيستيد گفت من از خدامه شما انجا باشين همون موقع شماره داد و رفت فعلا تا اينجا يادتون باشه بقيه داره |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:33 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
به چه خوش می اید اینجا بوی غم... اس ام اس وجوک های با حال آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|